دو تولد …

آنقدر مشغله و کار داشتم که فراموش کردم در مورد سالگرد وبلاگم بنویسم و حالا در شب تولدم باید در مورد هر دو مناسبت بنویسم. وبلاگی که از چهاردهم آبانماه هشتاد شروع شد و خدا را شکر هنوز هم پا برجاست. هرچند برخی مواقع وقفه ای کوتاه یا طولانی را هم تجربه کرده است. شروع وبلاگ نویسی در آن سال که هنوز تعداد وبلاگ نویسان به بیست نفر هم نمی رسید شیرینی خاصی داشت و هرگز تصورم نبود که تا اینک ادامه یابد. لیکن گذر روزگار و عمر نشان می دهد همچون هر پدیده دیگری در زندگی انسان می توان بدان هم به گونه ای دائمی نگریست. گاه در نظراتی که برای دوستانی که تازه وبلاگ می نویسند،  آرزوی تدوام در نوشتن می کنم و این را از آن جهت می خواهم که معتقدم وبلاگ نیز همچون انسان پویا و جاری ست و اگر نتوانی که بنویسی همچون زمانی است که در زندگی از پای فتاده باشی و بی حرکت در گوشه ای… شاید همانطور که از بی تحرکی به عنوان عملی نامناسب یاد می شود و می تواند زمینه ساز مشکلات عدیده ای باشد در مورد عدم نوشتن وبلاگ نیز این موضوع صدق کند. وقتی نمی نویسی از خود دور می شود و از مخاطب نیز هرچند اندک… خوشحالم که هنوز توفیق نوشتن می دهد و دعا می کنم که بر نوشتن در مسیر حق یاریم کند. اما در مورد تولد چیزی ندارم بگویم فقط لازم می دانم از همه دوستانی که در این چند روزه با ارسال ایمیل و پیام و پیامک یاد من بودند و زحمت متقبل شدند تشکر کنم و برای همه آنها سلامتی و توفیق روزافزون آرزو کنم…

دامادی محسن حسینی طاها….

پنج شنبه شب مراسم ازدواج محسن حسینی طاها دوست عزیزم با سرکا رخانم معصومه نوری برگزار شد. یکی از آن مراسم عروسی هایی که انتظارش را می کشیدم. محسن بارها برایم از قصدش برای ازدواج گفته بود و خب بعد از انتخاب خانم نوری یکی دوباری هم به اتفاق هر دو نفر نشسته بودیم و گپ زده بودیم و نگاهی به مشکلاتی که ممکن است پیش رو باشد در این ازدواج انداخته بودیم. حالا روز موعود فرا رسیده است و محسن و همسرش در مجلس عروسی… لحظات ناب و گرانبهایی است، برای من که  دوستان دارای معلولیت و ناتوانی زیادی دارم بواقع کمتر چنین صحنه ای فراهم بوده است. همیشه این احساس را داشتم که محسن آنقدر جدی و کنشگر است که بزودی شاهد این ماجرا خواهیم بود اما وقتی به واقعیت پیوست بیشتر به تحسین محسن پرداختم. زندگی محسن داستانی برای آموختن چگونه زندگی کردن است. خوب می شد که جوانهای ما بیشتر به این موضوع فارغ  از احساس ترحم و درماندگی می پرداختند تا درسی برای حیات و ادامه زندگی بیاموزند… گوشه ای از قصه محسن را دوست خوبمان سرکار خانم دکتر حسینی در وبلاگشان با قلم توانایی که دارند قلم زده اند که من به خواندنش توصیه میکنم….

مرد [نابینا ] کور

در یک وبلاگ این متن را خواندم…به نظرم رسید از جنبه های مختلفی می توان بدان پرداخت، ‌بکاربردن کلمه کور  بجای نابینا، نگاه روانشناسانه به تغییر، نگاه مدیریتی و تغییر استراتژی، هوش و ذکاوت مرد نابینا، نگاه زیبای خبرنگار و… نمی دانم اصلا دست است که آن را نقل کردم یا نه؟ منتظر نظرات شما هستم….

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار
پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید .
روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر
داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور
اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان
نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز
نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و
اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار
را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که
بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من
فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه
داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده
می شد: ـ

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! ـ

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید
دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای
زندگی است. ـ
حتی برای کوچکترین اعمالتان از
دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است …. لبخند بزنید

سفر به اراک ….

برای سومین سال متوالی توفیق یافتم در این ایام سفری به اراک داشته باشم. البته  دو بار قبل به دعوت همکاران سازمان آموزش و پرورش استثنائی بود و امسال دوستان بهزیستی برای برگزاری دوره بازآموزی اصول توانبخشی دعوت کرده بودند. خوشبختانه بحث های خوبی مطرح شد و در مجموع آن را دوره خوبی ارزیابی می کنم. آقای دکتر کاظمی که قبلا عهده دار معاونت توانبخشی یهزیستی در استان مرکزی بودند اینک در شورای شهر اراک هستند و البته هنوز در بهزیستی هم به  خدمت ادامه می دهند. حضورشان در جلسات کلاسها مغتنم بود و اتفاقا از آقای شهردار اراک هم دعوت کردند که در جلسه حضور داشته باشند و خب ما هم روضه مناسب سازی و شهر بدون مانع را خواندیم و امیدوارم که موثر بوده باشد. هرچند دوستان پیش از این هم اقداماتی را شروع کرده اند. به همکاران عرض کردم که اینکه تاکید می کنیم توانبخشی نه تنها به آموزش و ارائه خدمات درمانی در کلینک می پردازد بلکه در سیستمهای عمومی جامعه نیز مداخله می کنید، ‌یعنی همین. یعنی از شهردار دعوت کنی در جلسه آموزش اصول توانبخشی شرکت کند و بیاموزد که معلولان شهروندانی هستند که باید در ارائه خدمات مورد توجه خاص قرار گیرند نه اینکه استثنائی قایل شویم بلکه بدین جهت که حداقل هایی را که افراد عادی از آن برخوردار هستند به گونه ای دیگر برای ایشان هم فراهم آوریم. اینگونه اقدامات به نوعی همان توانبخشی مبتنی بر جامعه را یادآوری می کند که برای تامین خدمات مورد نیاز معلولان باید از همه آن ظرفیت هایی که در جامعه وجود دارد بهره بریم. نکته دیگری بازدیدی بود که از مرکز هیات امنایی اراک داشتیم. مرکزی که در بخش های مختلف آن بیماران روانی مزمن،‌ معلولان ذهنی و بخشی هم سالمندان نگهداری می شوند. خوشبختانه در بخش پسران ذهنی و بیماران روانی مزمن کارگاه مجسمه سازی ارزشمندی وجود داشت که به عنوان بخشی برای توانبخشی حرفه ای در نظر گرفته شود بود. این گونه اقدامات بسیار مفید است و در القای این تفکر که حتی در مراکز نگهداری هم باید به فکر توانبخشی و بازگردناندن افراد به جامعه باشیم،‌ می تواند بسیار موثر باشد. متاسفانه اغلب با شنیدن نام مرکز نگهداری به این تصور دچار می شویم که صرفا باید از افراد دراین مکانها نگهداری کنیم و این تصوری سخت اشتباه  است. ارتقای کیفیت زندگی و الحاق افراد دارای ناتوانی به آن اصلی ترین هدف در برنامه های توانبخشی است که نباید بدست فراموشی سپرده شود. در مرکز از همکاران سخت کوش آنجا همین را خواستم که با توجه به تیم خوبی که عهدهدار مسئولیت بودند امیدوارم موضوع جدی گرفته شود.

باوری ها د رکویر …

دوستان عزیزم در انجمن باور به سفر رفته اند، سفری به کویر مرنجاب…. سرکا ر خانم دکتر حسینی هم گزارشی از این سفر را در وبلاگ خود نوشته اند که همچون همه کارهای قبلی ایشان خوب و جذاب است. این سفر و سفر نامه مرا به سالهای دور برد و خاطره ای را برایم زنده کرد. سفر به کویر در ده سالگی، البته شاید کویرش اصلی تر ازاین نقطه باشد. اگر در نقشه ایران خورو بیابانک را پیدا کنید آن را در قلب کویر نمک تقریبا در مرکز ایران می یابید. یاد آن شب رویائی افتادم که بر بام یکی از خانه های خور، راه شیری را دیدم و هنوز در ذهنم روشن است. آنان که کویر را از نردیک می بینند و عمیق بدان نگاه می کنند حقیقتی را در آن می یابند که شاید درشمال کشور نتوان یافت….