یاد …

ایمیلی دریافت کردم در مورد یادداشتی که برای مونا مویدی پور نوشته بودم…در درخواستی که دادم مشخص شد که خواهر ایشان هستند که در مورد یادداشتی که به مناسبت از دست دادن ایشان در سال ۸۶نوشته ام اظهار نظر کرده بودند… پاسخی برایشان نوشتم که د رادامه می آورم…قصدم از بیان آن در اینجا ذکر غفلتی است که مرتکب میشویم و فراموشی که گریبانمان را می گیرد و یادمان م یرود درست سه سال قبل یکی از دانشجویان عزیز و ارزشمندمان را از دست دادیم… اما متنی که برای ایشان نوشتم ” از آشنائیتون خوشوقتم…تسلیت مجدد من رو بپذیرید… برای شما و خانواده گرامیتان صبوری  و اجر از خداوند طلب می کنم…برای مونای عزیز طلب غفران دارم که مطمئنم آمرزیده است و اکنون در چوار رحمت الهی متنعم است…روزها چقدر زود می گذرند و گذر ایام فراموشی را بر دلها می نشاند و دریغ از فراموشی یاد دوستان…آنقدر گرفتار روزمره گی ها هستیم که برخی وقایع مهم را به فراموشی می سپاریم…شاید اینگونه است که سالگرد مونا را هم فراموش کرده بودم…ممنونم که یاد او را زنده کردید …بار دیگر آن یادداشت را خواندم و بی اختیار اشک امانم نداد…خداوند به شما و خانواده محترم صبر عطا کند…سلام من را به خانواده برسانید…”  یادش گرامی باد….

گل شدن …

دوست عزیزم آقای پارسا زرین که از جمله عزیزان توانمندی است که سالهاست افتخار آشنایی با ایشان را دارم، ایمیلی فرستادند که بسیار تاثیر گذار است. وقتی از دوستانی که خود صاحب نوعی از ناتوانی هستند اینطور مطالبی دریافت می کنم تاثیری دو چندان را احساس میکنم. مطمئنم پارسا و دوستانی این گونه که خداوند انبوهی از آنان را در زندگیم قرار داده است خود مصداقی بزرگ برای ایثار در زندگی هستند و الگوهایی زنده که هر لحظه بودن با آنها درس بزرگی  برای من بوده است…

” پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می کرد.

 پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید: ” این ماشین مال شماست ، آقا؟“.

پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است“.

 پسر متعجب شد و گفت: “منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این که دیناری بابت آن پرداخت کنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای کاش…”

البته پل کاملاً واقف بود که پسر چه آرزویی می خواهد بکند. او می خواست آرزو کند. که ای کاش او هم یک همچو برادری داشت.

 اما آنچه که پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:” ای کاش من هم یک همچو برادری بودم.”

پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه آنی گفت: “دوست داری با ماشین یه گشتی بزنیم؟””اوه بله، دوست دارم.”

تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی که از خوشحالی برق می زد، گفت: “آقا، می شه خواهش کنم که بری به طرف خونه ما؟“.

پل لبخند زد. او خوب فهمید که پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است.

 اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: ” بی زحمت اونجایی که دو تا پله داره، نگهدارید.”.

پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت که پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت.

 او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل کرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد :..

اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم. برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نکرده.

 یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد . اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری که همیشه برات شرح می دم، ببینی.”

پل در حالی که اشکهای گوشه چشمش را پاک می کرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند.

 برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، کنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.

در مسابقه ی زندگی  گل زدن هنر نیست بلکه گل شدن هنره !  ” 

معلم ….

 دکتر شریعتی جمله زیبایی دارد: ” ظلم است معلم را به شمع تشبیه کردن، چرا که شمع را می سازند تا بسوزد، اما معلم می سوزد تا بسازد” و یک جمله زیبای انگلیسی را یکی از دوستان پیامک کرده بودند که من روی این عکس قرار دادم و آن را تقدیم می کنم به همه معلم ها که به عشق تعلیم می دهند ….