پاردایم …

پارادایم ها همین نزدیکی ما هستند. به این فکرکنید که اگر از شما بپرسند چرا اینگونه رفتار می کنید؟ ممکن است پاسخ ما این باشد که این اتفاقی است که اطرافمان همیشه در حال رخ دادن است و ماهم همان کار را می کنیم…. ایمیلی حاوی نکته ظریفی بدستم رسید . به ذهنم رسید همچون گذشته شما را هم در خواندن و انشاالله  یادگیری از آن سهیم و شریک کنم…” خانم جوانی که در کودکستان برای  بچه های ۴ ساله کار  میکرد،

می خواست چکمه های یک بچه ای را  به پایش کند ولی چکمه ها به پای بچه نمیرفت بعد از کلی فشار

و خم و راست شدن و بچه را بغل کردن و گذاشتن روی میز بعد روی زمین بالاخره با هزار جابجایی

و فشار چکمه ها را به پای بچه می کند و یک نفس راحت می کشد که … هنوز آخیش گفتن  تموم نشده

که، بچه گفت این چکمه ها لنگه به لنگه است .

بت = چکمه= پوتین

خانم ناچار با هزار بار فشار و اینور وانور شدن و مواضب باشه که بچه نیفته هرچه توانست

کشیدتا بالاخره بت های تنگ را یکی یکی از پای بچه درآورد و گفت ای بابا….

و باز با همان زحمت زیاد پوتین ها را، این بار دقیق و درست پای بچه کرد که لنگه به لنگه نباشه،

ولی با چه زحمتی، چون که بت ها به پای بچه نمیرفتن و با فشار زیاد بالاخره موفق شد که بت ها را

به پای این کوچولو بکند،

که بچه گفت : این بت ها مال من نیست،

خانم جوان با یک بازدم طولانی و کله تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبانگیرش

شده، با خستگی تمام نگاهی به بچه انداخت و گفت آخه چی بهت بگم،

دوباره با زحمت بیشتر این بت ها بسیار  تنگ را در آورد.

وقتی تمام شد پرسید خب حالا بت های تو کدومه؟

بچه گفت همین ها بت های برادرمه ولی مامانم گفت اشکالی نداره میتونم پام کنم

مربی که دیگه خون خونشو میخورد سعی کرد خونسردی خودش را حفظ کند

و دوباره این بت هایی را که به پای این بچه نمیرفت به پای او کرد،

یک آه طولانی کشید و

بعد گفت خب حالا دستکش هات کجان؟ توی جیبت که نیستن،

بچه گفت توی بت هام بودن دیگه ………….

   “