سخنرانی های هفتگی مرکز تحقیقات توانبخشی …

از حدود دو ماه قبل در مرکز تحقیقات توانبخشی اقدام به برگزاری نشست های تخصصی همراه با سخنرانی کرده ایم. تا کنون شش مورد سخنرانی انجام شده است که برای ملاحظه فهرست آنها می توانید اینجا را کلیک کنید. این هفته نوبت سخنرانی به اینجانب رسیده است که تحت عنوان ” نگاهی به جایگاه تحقیق کیفی در علوم توانبخشی” سخن خواهم گفت. با توجه به جدید بودن موضوع امیدوارم با حضور دوستان و علاقمندان بتوانیم فضای مناسب این گونه تحقیقات را در این محیط علمی بیش از گذشته فراهم نمائیم….

پ. ن. ضمن تشکر از همه دوستانی که بحث امروز شرکت داشتند، اسلایدهای ارائه شده را از اینجا می توانید دریافت کنید….

مادر …

همیشه با عظمت از مادر نام برده ام…عشقی که او به فرزند خود بذل می کند نمونه دیگری ندارد…. رسیدن به تجربه مادری چیزی است که حداقل نیمی از جمعیت جوامع قادر به دریافت و درک آن نبوده و نخواهند بود….تجربه ای که فقط برای مادران کسب میشود و ای کاش پژوهشگران کیفی بیشتر بدان بپردازند. غرض از بیان این چند جمله ذکر پاسداشتی بود که دیشب توفیق یافتیم از سرکار خانم صدرالملوک سهامی، مادر بزرگوار مرحومه فاطمه بزرگ نیا بعمل آوریم. بعد از درگذشت ایشان هر ساله – دیشب نهمین سال بود- به همت ایشان مراسمی در منزل شان برگزار می شود که یاد و خاطره آن زنده یاد را گرامی بداریم. امسال دوستان عزیز پیشنهادی داشتند که آنچه بزرگ نیا می نامیم، بدون مادر معنایی ندارد و در لحظه لحظه آن عمر نزدیک به شصت سال فاطمه بزرگ نیا، مادری با قدرت و ایمان حضور داشته است تا فاطمه آنگونه شود که می دانیم. این تنها در مورد ایشان نیست، تجربه سالها کار در حوزه توانبخشی ومعلولان به من اثبات کرده است هر یک از عزیزان دارای ناتوانی که توانسته اند به موفقیت دست یابند و حتی آنان که بواسطه شدت معلولیت صرفا نیازمند نگهداری با مراقبت شدید بوده اند، در کنارشان مادری فداکار و پرصلابت را می توان یافت…. مادری که با بذل روح و جسم خویش از آزمونی سخت سربلند بیرون آمده است و کم نیستند اینان، هر چند قدرشان به موقع و به گونه ای شایسته و در خورد شناخته نشده است.  صحبت کوتاهی داشتم و از ایشان که اینک پای به نود سالگی گذاشته اند تقدیر کردیم و از خداوند برایشان طول عمر بیشتر و با سعادت آرزو کردیم… دوستان همکار در سازمان بهزیستی که اغلب به افتخار بازنشستگی نایل شده اند در جمع حضور داشتند و همینطور برخی اعضای انجمن ضایعات نخاعی استان تهران که زحمت زیادی هم برای برگزاری شایسته مراسم داشتند….خداوند بر توفیق شان بیافزاید…

یک بار دیگر بوچیا …

آرزو قنبری از جمله دوستان دارای ناتوانی است که سری میان سرها دارد…نامه معروفش به رئیس جمهور آینده در سال ۸۴ پیرامون اجرای قانون جامع معلولان نقطه عطفی در این زمینه بود و تا چند سال بعد هم در سالگرد نوشتنش تکرار شد..هر چند از آنچه او خواسته بود و منتخب آن سالها وعده داده بود چیزی محقق نشد…. شرح این ماجرا و نامه را در اینجا می توانید بخوانید……

دیروز ایمیلی از ایشان دریافت کردم همراه با فایلی که در مورد ورزش بوچیا بود و درخواست داشتند آن را در وبلاگ منتشر کنم تا افراد دارای ناتوانی و خانواده های علاقمند بتوانند از امکاناتی که باشگاه پیام ارتباطات برای این ورزش فراهم کرده است استفاده نمایند. خوشبختانه خواهر ایشان هم در آنجا مربی تیم هستند و این امکان بسیار مناسبی را فراهم کرده است. ناگفته نماند که خانم قنبری دستی هم در این ورزش داشته اند. البته من پیش از این هم از بوچیا گفته ام و شخصا علاقه خاصی به این رشته ورزشی و ورزشکارانش دارم که روح زندگی را در انسان بیدار می کنند. نکته زیبای این ورزش شدت معلولیت ورزشکاران آن است. کسانیکه احتمالا فقط قدرت تکان دادن دست یا حتی فقط سر خود را دارند. یعنی آن فردی که شدت معلولیتش می طلبد تا تنها درآسایشگاه نگهداری شوند اما حضورشان در چنین میدان هایی نیرو و انرژی صد چندان برای زندگی به امثال چو منی می دهد…..

آذر و آن مرد کور ….

خبر گزاری ایسنا مصاحبه ای داشته است با آقای عبدالحسین کلهر نیا معلمی که کتاب اول ابتدایی خود رابرای حدود هفتاد سال حفظ کرده است. صفحاتی از آن را هم اسکن نموده  که در گزارش قابل دریافت است. لینک مطلب را خانم ناصری و خانم دکتر حسینی برایم ایمیل کرده بودند که از آنها متشکرم. آنچه باعث شد من هم مانند برخی وبلاگ ها به این گزارش واکنش نشان دهم صفحه مربوط به داستان ” آذر و آن مرد کور” است که گویا برای تدریس حرف “ذ” نوشته شده است. متن عجیبی است و دقیقا نشان می دهد که در هفتاد یا هشتاد سال پیش نگرش نسبت به افراد دارای نابینایی در ایران چگونه بوده است. ” آذر دختر مهربانی است همیشه باشخاص ذلیل و بیچاره کمک می کند و از این کار لذت می برد. روزی در سر راه خود شخص کوری را دید دلش بحال او سوخت. از نانی که در کیف داشت مقداری درآورد و با چند شاهی پول به او داد.” به هر حال نمی توان بر این نگاه در آن زمان خرده گرفت، چه در دنیا هم در آن سالها نگرش ها بر پایه همین محور وجود داشته است. نگاه از طریق مدل فردی  یا مدل پزشکی به معلولیت همین برآیند اجتماعی را بدنبال خواهد داشت. برآیندی که در آن ناتوانی و معلولیت یک تراژدی شخصی محسوب می شود و فرد دارای ناتوانی یا معلولیت ذلیل و بیچاره است. بدیهی است جامعه هم در مقابل او مسئولیتی ندارد جز اینکه او را برای نگهداری به نوانخانه ها و آسایشگاه ها ببرد. اما نگاه به معلولیت و ناتوانی از دیدگاه مدل اجتماعی، ناتوانی را عنصری در درون فرد نمی بیند. این نقص یا اختلال است که درون فرد وجود دارد و موانع محیطی (فیزیکی یا نگرشی) هستند که باعث می شوند تا فرد دارای ناتوانی و یا معلولیت نتواند در جامعه حضور یابد و نقشی در توسعه خود و اجتماع ایفا نماید. بنابراین ناتوانی یا معلولیت نسبت به فرد جنبه ای بیرونی دارد و آن حاصل موانعی است که اجتماع بر سر حضور او در جامعه ایجاد می کند. اینجاست که وظیفه جامعه از ارائه خدمات خیرخواهانه و ترحم گونه به مسئولیتی اجتماعی برای برچیدن موانع حضور افراد داری ناتوانی و معلولیت تبدیل می شود. براستی آیا این داستان و امثال آن خاتمه یافته است؟ دوستان می دانند که متاسفانه شواهدی وجود دارد و قابل ارائه که گاه در بین بسیاری از افراد جامعه امروزی خودمان – حتی آنان که خود را نخبه و کارشناس و …می دانند- هم همین نگرش را داریم. راه دوری نرویم، زمانی که مصوبه مجلس اجازه ورود نابینایان به مجلس را نمی دهد و طرح یک فوریتی که در مجلس برای اصلاح آن مطرح می شود رای نمی آورد، نشانه چیست؟ هر کس دلیلی جز وجود همین نگرش می تواند بر آن ادعا کند، بسم اله…

کافی است یا باز هم بگوییم….

دیروز در کارگاهی پیرامون مناسب سازی در خدمت کارشناسان مسئول مناسب سازی بهزیستی استانها بودم. همیشه از حضور در جمع کارشناسان بهره برده ام هر چند د رجلسه دیروز فرصت آنقدر محدود بود که به گفتگویی دو یا چند چانبه نیانجامید و مایه تاسف شد. در جمع دوستان ضمن ارائه نگاهی از جنبه تئوریک به موضوع  سعی کردم برخی تعاریف را هم یکسان کنیم. به نظرم آنچه تا کنون باعث شده است هنوز آنگونه که بایسته است از منافع مناسب سازی محیط های مسکونی و شهری برای معلولان برخوردار نشویم به نوع نگاه جامعه به موضوع بر میگردد. به هر حال دو مدل در نگاه به پدیده ناتوانی و معلولیت در درنیا وجود داشته است که طبیعی است در جامعه ما هم می توان آن را سراغ گرفت. یکی نگاه از طریق مدل فردی یا پزشکی است که معلولیت را تراژدی شخصی می داند که بر فرد تحمیل شده است. معلولیت یک موضوع درونی برای فرد در نظر گرفته می شود که به همین واسطه تنها باید با خدمات درمانی، توانبخشی و در نهایت نگهدرای مراقبت هایی برایش تدارک دید و با بهبود وضعیت او – جسمی و روانی- زمینه را برای بازگشت او به جامعه فراهم نمود. این نگاه کمتر به جامعه و اقدامات و موانع آن اهمیت می دهد. معلول فردی است که خود باید بتواند بر موانع غلبه کند تا شاید در جامعه نقشی بر عهده بگیرد. اما از سویی دیگر معلولان خود واضع مدلی شدند که به مدل اجتماعی معروف شد. این نگاه و مدل معلولیت و ناتوانی را عارضی و بیرونی برای فرد در نظر می گیرد. ناتوانی یا معلولیت بواسطه موانع محیطی – ساختاری و فیزیکی، نگرشی، ارتباطی و..- شکل می گیرد. اگر جامعه بتواند خود را آنچنان آماده سازد که به خوبی در دسترس فرد دارای ناتوانی قرار گیرد و فرد بدون مانعی به محیط دسترسی پیدا کند، آنوقت معلولیت و ناتوانی مطرح نیست. دو جنبه مهم توانبخشی فردی و توانبخشی جامعه همچون دو بازوی مهم در این نگاه باعث بازگشت فرد به جامعه و در اختیار گرفتن نقشی فعال در اجتماع برای فرد دارای ناتوانی خواهند بود.  حال چه شده است که علیرغم گفتگوهایی که از سال ۱۳۶۲ با برگزاری سمینار “نقش توانبخشی در بازسازی مناطق جنگزده” آغاز کردیم و منجر به تصویب نامه های متعددی در حیطه قوانین ، مقررات، دستورالعمل ها و ضوابط گوناگون شده است، متاسفانه ملاحظه می شود هنوز در ابتدای راه هستیم. در حالیکه در یک منطقه شهرداری مناسب سازی در حال انجام است در منطقه دیگر مانع گذاری می شود. در شهری همه تلاشها به سوی رفع موانع متمرکز می شود ولی در شهری دیگر هیچ اقدامی صورت نگرفته است. از دید من اینها همه به آن نگاه ما و مسئولان به پدیده معلولیت بر می گردد. نگاهی که معلول را در کنج آسایشگاه می بیند و ضرورتی برای حضورش در جامعه قایل نیست و نگاهی که او را در متن جامعه و شهروندی همجون سایر شهروندان در نظر می گیرد. نگاه دوم تلاش خود را در هر وضعیت و موقعیتی برای رسیدن فرد معلول به جامعه به انجام می رساند ولی نگاه اول هیچ ضرورتی برای آن احساس نمی کند. پاسخی آشنا که گروه اول معمولا بازتاب می دهند آن است که: مگر برای افراد سالم کار، شغل، مسکن، ایاب و ذهاب، آموزش و… مناسب فراهم شده است که شما داغ معلولان را به سینه می زنید؟ پرسش آشنا نیست؟ من خودم بارها و بارها از افراد مختلف آن را شنیده ام اما علیرغم آنکه برخی به من اظهار داشته اند این حرف های تکرای را چند بار دیگر می خواهی بزنی؟ تاکید کرده ام که اگر بتوانم تا روزی که هستم خواهم گفت و خجالتی هم از آن برایم متصور نیست. این را رسالتی بر دوش دانایان می دانم که باید سخن حق و درست را بگویند هر چند برخی را خوش نیاید. برخی که چون سواره اند یاد پیاده گان، فراموش ساخته اند. دیروز هم تاکید کردم که باید بگویید و بگویید و بگویید. آگاه سازی جامعه زیربنای تغییر نگرش است، البته عامل یکتای آن نیست. در کنار آگاه سازی باید تلاش نمود تا به مرحله تغییر نگرش رسید واز آنجا تغییر رفتار را نشانه گرفت. روزی که معماران و شهرسازان، مسئولان شهرداری، بهداشت، مسکن، آموزش و پرورش، آموزش عالی، راه و ترابری، صدا و سیما و… دیگر برای مان تکرار نکنند مگر افراد سالم مشکلاتشان حل شده است که برای معلولان تقاضا می کنید… پس کافی نیست همه بگوییم تا آنجا که در قدرتمان است….

بارانی از محبت و عشق …

ابتدا تشکر میکنم از همه عزیزان که بواقع به این شاگرد توانبخشی این همه لطف داشتند و دارند. بسیار خوشحالم که آنچه نگاشته شد به گمانم چون حرف دل بود لاجرم بر دل نشست و مورد استقبال قرار گرفت… سخن، حرف تازه ای نیست، پیش از این هم گفته ایم و بقدر وسعمان بحث کرده ایم. لیکن لزوم ورود مجدد به این بحث این روزها جدی تر مطرح می شود. هفته گذشته سه تن از استادان گروه فیزیوتراپی را میزبان بودم که قرار بود مشورتی در مورد تحقیق کیفی داشته باشیم. بحث به کارآموزی بالینی رسید و درک جدیدی که احساس می شود از آن بوجود آمده است حتی در بین استادان رشته. به نظر می رسد در بین دانشجویان هم کارآموزی بالینی جایگاه خود را از یک ضرورت به درسی پیش پا افتاده داده است. مسلما این چنین تفکری بزودی نتیجه خود را در زمان ارائه خدمات و برنامه توانخشی به دوستان دارای ناتوانی به نمایش خواهد گذاشت… حال دقت کنیم که سخن پارسای عزیز این نیست که علم و شواهد و تکنیک به کناری انداخته شود… مسلما خود او در ارائه کار کلینیکی خود از این ابزارها و تکنیک ها سود می برد، نکته در محدود دیدن فرد دارای ناتوانی به ابعاد جسمانی و عملکردی و برنامه توانبخشی او به همین تکنیک ها و بسنده کردن به ارائه همانهاست…. وقتی مانی عزیز اینگونه می نویسد و از دید یک فرد دارای معلولیت بدین سخن صحه می گذارد… زمانی که جمله زیبای جناب جوادی عزیز در مورد سختی کار را ملاحظه کنیم وهمینطور تک تک نظرات دوستان بیشتر واقف می شویم که باید در این روزهای سرد پائیزی، روح گرم توانبخشی را با عشق گرما بخشید… با شوق آویزه ساخت و با اشک بر آمده از آن شوق بارانی از محبت بر سر و روی دوستان بارید…