یک آسمان و چند هوا …

ارسال شده توسط دکتر محمد کمالی در ۷م مرداد ۱۳۸۹

نمیدانم ایران تنها جایی است که زیر آسمانش چند هوا وجود دارد یا این مشکل همه جوامع است. البته می داتم که کمتر در ممالک دیگر به این گستردگی می توان چننی مسایلی را یافت. قصه سرگردانی تعداد زیادی از دوستان دارای ناتوانی و معلولیت را که در فرودگاه مشهد رخ داده است و در رسانه ها هم انعکاس یافته است در ایلنا  بواسطه پیامی که خانم ناصری مادر حسن برایم ارسال کردند خواندم . جز تاسف و نوشتن در اینجا کاری دیگر در حال حاضر نمی توانم انجام دهم. البته این قصه را حتما در هر فضایی که مناسب باشد نقل وپیگیری خواهم کرد. قصه اینجاست که بچه ها را که به همراه والدینشان که گویا یک هیئت ۱۱۰ نفره می شوند با هواپیما مطابق هر سال به مشهد برای سفری تابستانی می برند. جالب است که این سفر بدون هیچ مشکلی در فرودگاه مهرآباد انجام می شود. اما امان از بازگشت که آقایان مسئول در فرودگاه مشهد ناگهان به فکر قوانین یاتا می افتند که گویا در هر پرواز تنها می توان ۶ فرد دارای ناتوانی یا معلولیت را سوار نمود و این آغاز یک فاجعه برای این گروه می شود. به دلایل واهی قریب هفت ساعته و نیم  دوستان را معطل می کنند و در پروازهایی گروهای ۵ یا ۶ نفره سوار می کنند و داد مادران نیز به جایی نمی رسد. گویا تا ساعت ۲ بامداد سرگردان بوده اند.  اینکه می گویم فاجعه بخاطر این است که این گروه از گودکان بواسطه ناتوانی جسمی یا حسی که دارند تحمل اینگونه مسایل به مراتب برایشان سخت تر است. این درحالی است که بارها به همراه تیم های وزرشی معلولان و جانبازان در پروازهای - داخلی و خارجی - بوده ام که به مراتب تعدادی بیش از اینها حمل شده اند. پرواز ما برای بازیهای آسیایی و نیز پاراالمپیک پکن بیش از یکصد نفر از ورزشکاران دارای ناتوانی و معلولیت را به همراه داشته است. این که می گویم یک آسمان و چند هوا بواقع همین است. اگر وقتی باشد و یک محقق ویژه موضوع را کامل بررسی کند به این نتیجه خواهد رسید که در این اخلال تنها ذهنیت یک فرد در آن فرودگاه که برداشت غلطی از آن قانون داشته است باعث این همه دردسر شده است. چه مطمئنم اگر آن روز فرد دیگری در آن فرودگاه مسئول بود چنین چیزی امکان رخ دادن نداشت کما اینکه در فرئودگاه تهران رخ نداد. نکته آخر اینکه لازم است مسئولان هواپیمایی کشوری یکبار و برای همیشه به مسئولان فرودگاههای کشور این توضیح را بدهند که آن قانون زمانی مجری است که آن ۶ نفر معلول همراهی نداشته باشند. اینکه در همین هیات ۵۰ کودک معلول بوده اند حدود ۶۰ همراه داشته اند دلیلی برای اعمال آن قانون وجود نداشته است. گاه نیز شنیده ام در برخی فرودگاهها فردی نابینا را از سفر منع کرده اند چون همراه نداشته است. این هم ظلمی آشکار است که باید تصریح لازم بعمل آید که چنین مواردی با قوانین کشوری از جمله قانون الحاق ایران به کنوانسوین جهانی حقوق معلولان مطابقت ندارد و حق قانونی برای شکایت از افرادی که چنین مصائبی را برای خانواده ها بوجود می آورند برای این عزیزان محفوظ است.

دکتر فاطمه میرفتاح ….

ارسال شده توسط دکتر محمد کمالی در ۲۵م خرداد ۱۳۸۹

نزدیک غروب است، خانم قمیشی از همکاران و دوستان انجمن ضایعات نخاعی زنگ می زند... بغضی در گلو دارند، نگران می شوم، می گوید خانم دکتر گویا حالشان بد است اما گریه امانشان نمی دهد ...حقیقت تلخی را مامور شده اند که بگویند...خانم دکتر از میانمان پرکشیده اند... بعد از زمانی که در بیمارستان بوده اند گویا به خانه باز می گردند اما اجل گویا دور نمی شود باز هم بیمارستان و در نهایت پرواز به سوی او...ایمیل هایم را نگاه میکنم.... ایمیلی از خانم آرزو قنبری رسیده است که با یادداشتی شیوا این غم را بیان کرده است... یکی دیگر از یاران و همراهان عزیزمان تنهایمان می گذارد... سالهای دوری است که افتخار آشنائیش را داشته ام... انسانی والا، بزرگوار و ارزشمند که معلولیت نه تنها از او نکاست بلکه او را به اوج برد... بسیاری از جانبازان و دوستان دارای ضایعه نخاعی او را می شناسند و برگشت خود به زندگی را مدیون او هستند.... ورزش معلولان در ایران اگر به چند نفر بدهکار باشد یکی از آنان دکتر میرفتاح است... پایه گذار انجمن ضایعات نخاعی، دوست توانبخشی در ایران و معلمی همیشگی برای همه ما بود... هیچگاه ناامیدی را در چهره اش ندیدم. علیرغم سختی های زیادی که می کشید اما استوا رتر از قبل براهش ادامه می داد. دست از نوشتن نمی کشید، ترجمه و تالیف کتاب در حیطه ورزش معلولان و موضوعات اجتماعی معلولان را در دستور کارش قرار داده بود... اعتلای وضعیت معلولان در ایران دغدغه همیشگی او بود و لحظه ای از آن غافل نمی شد. حتی زمانی که بیماری و نیاز به دیالیز او را به دیار غربت کشید، ارتباط دایمی با دوستان همراهش در ایران داشت. مسایل را پیگیری می نمود و از همانجا هم سعی در بهبود شرایط بچه ها در ایران داشت... بی شک همه ما یک یاور بزرگ و یکی از دوستان معلول خود را از دست داده ایم... کسی که امید داشتیم یکبار دیگر در میهن همراهمان باشد و در دفاع از آرمانهای معلولان در کنارمان... اما دریغ که بهترین ها زود از میانمان پر میکشند و بار سنگین امانت را برایمان باقی میگذارند.... همه این نکته را بدانیم که ممکن است میرفتاح را در کنارمان نداشته باشیم، اما راه او به روشنی در برابرمان قرار دارد. بر پیمانمان با او استوار باشیم و راهش را بی رهرو نگذاریم...

یاد …

ارسال شده توسط دکتر محمد کمالی در ۹م خرداد ۱۳۸۹

ایمیلی دریافت کردم در مورد یادداشتی که برای مونا مویدی پور نوشته بودم...در درخواستی که دادم مشخص شد که خواهر ایشان هستند که در مورد یادداشتی که به مناسبت از دست دادن ایشان در سال ۸۶نوشته ام اظهار نظر کرده بودند... پاسخی برایشان نوشتم که د رادامه می آورم...قصدم از بیان آن در اینجا ذکر غفلتی است که مرتکب میشویم و فراموشی که گریبانمان را می گیرد و یادمان م یرود درست سه سال قبل یکی از دانشجویان عزیز و ارزشمندمان را از دست دادیم... اما متنی که برای ایشان نوشتم " از آشنائیتون خوشوقتم...تسلیت مجدد من رو بپذیرید... برای شما و خانواده گرامیتان صبوری  و اجر از خداوند طلب می کنم...برای مونای عزیز طلب غفران دارم که مطمئنم آمرزیده است و اکنون در چوار رحمت الهی متنعم است...روزها چقدر زود می گذرند و گذر ایام فراموشی را بر دلها می نشاند و دریغ از فراموشی یاد دوستان...آنقدر گرفتار روزمره گی ها هستیم که برخی وقایع مهم را به فراموشی می سپاریم...شاید اینگونه است که سالگرد مونا را هم فراموش کرده بودم...ممنونم که یاد او را زنده کردید ...بار دیگر آن یادداشت را خواندم و بی اختیار اشک امانم نداد...خداوند به شما و خانواده محترم صبر عطا کند...سلام من را به خانواده برسانید..."  یادش گرامی باد....

گل شدن …

ارسال شده توسط دکتر محمد کمالی در ۵م خرداد ۱۳۸۹

دوست عزیزم آقای پارسا زرین که از جمله عزیزان توانمندی است که سالهاست افتخار آشنایی با ایشان را دارم، ایمیلی فرستادند که بسیار تاثیر گذار است. وقتی از دوستانی که خود صاحب نوعی از ناتوانی هستند اینطور مطالبی دریافت می کنم تاثیری دو چندان را احساس میکنم. مطمئنم پارسا و دوستانی این گونه که خداوند انبوهی از آنان را در زندگیم قرار داده است خود مصداقی بزرگ برای ایثار در زندگی هستند و الگوهایی زنده که هر لحظه بودن با آنها درس بزرگی  برای من بوده است...

پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می کرد.

 پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟".

پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است".

 پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این که دیناری بابت آن پرداخت کنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای کاش..."

البته پل کاملاً واقف بود که پسر چه آرزویی می خواهد بکند. او می خواست آرزو کند. که ای کاش او هم یک همچو برادری داشت.

 اما آنچه که پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:" ای کاش من هم یک همچو برادری بودم."

پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه آنی گفت: "دوست داری با ماشین یه گشتی بزنیم؟""اوه بله، دوست دارم."

تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی که از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش کنم که بری به طرف خونه ما؟".

پل لبخند زد. او خوب فهمید که پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است.

 اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی که دو تا پله داره، نگهدارید.".

پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت که پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت.

 او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل کرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد :..

" اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم. برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نکرده.

 یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد . اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری که همیشه برات شرح می دم، ببینی."

پل در حالی که اشکهای گوشه چشمش را پاک می کرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند.

 برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، کنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.

در مسابقه ی زندگی  گل زدن هنر نیست بلکه گل شدن هنره !  " 

معلم ….

ارسال شده توسط دکتر محمد کمالی در ۱۲م اردیبهشت ۱۳۸۹

 دکتر شریعتی جمله زیبایی دارد: " ظلم است معلم را به شمع تشبیه کردن، چرا که شمع را می سازند تا بسوزد، اما معلم می سوزد تا بسازد" و یک جمله زیبای انگلیسی را یکی از دوستان پیامک کرده بودند که من روی این عکس قرار دادم و آن را تقدیم می کنم به همه معلم ها که به عشق تعلیم می دهند ....

 


يادداشت هاي دكتر محمد كمالي دارای حق کپی رایت می باشد .