گل شدن …
يادداشت ها ۵م خرداد ۱۳۸۹دوست عزیزم آقای پارسا زرین که از جمله عزیزان توانمندی است که سالهاست افتخار آشنایی با ایشان را دارم، ایمیلی فرستادند که بسیار تاثیر گذار است. وقتی از دوستانی که خود صاحب نوعی از ناتوانی هستند اینطور مطالبی دریافت می کنم تاثیری دو چندان را احساس میکنم. مطمئنم پارسا و دوستانی این گونه که خداوند انبوهی از آنان را در زندگیم قرار داده است خود مصداقی بزرگ برای ایثار در زندگی هستند و الگوهایی زنده که هر لحظه بودن با آنها درس بزرگی برای من بوده است...
" پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می کرد.
پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟".
پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است".
پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این که دیناری بابت آن پرداخت کنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای کاش..."
البته پل کاملاً واقف بود که پسر چه آرزویی می خواهد بکند. او می خواست آرزو کند. که ای کاش او هم یک همچو برادری داشت.
اما آنچه که پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:" ای کاش من هم یک همچو برادری بودم."
پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه آنی گفت: "دوست داری با ماشین یه گشتی بزنیم؟""اوه بله، دوست دارم."
تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی که از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش کنم که بری به طرف خونه ما؟".
پل لبخند زد. او خوب فهمید که پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است.
اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی که دو تا پله داره، نگهدارید.".
پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت که پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت.
او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل کرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد :..
" اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم. برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نکرده.
یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد . اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری که همیشه برات شرح می دم، ببینی."
پل در حالی که اشکهای گوشه چشمش را پاک می کرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند.
برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، کنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.
در مسابقه ی زندگی گل زدن هنر نیست بلکه گل شدن هنره ! "
۶م خرداد ۱۳۸۹ در ساعت ۹:۱۱ ب.ظ
سلام استاد گرامی
مطلب زیبایی بود در طول زندگی تعداد انگشت شماری از انسانها را میبینیم که دنیا را با یک دید دیگه نگاه میکنن .مانند نگاهی که این کودک به زندگی داشته خیلی زیباست رسیدن به این نگاه به نظر من یک تحول عممیق درزندگیست
از مطلب قشنگتان ممنون
[Reply]
۸م خرداد ۱۳۸۹ در ساعت ۸:۳۹ ب.ظ
سلام و مرسی به خاطر مطلب قشنگتون.
گاهی چقدر به این تلنگرها نیاز داریم
[Reply]
دانا Reply:
خرداد ۱۰م, ۱۳۸۹ at ۸:۳۹ ب.ظ
سلام. چقدر خوبه که شما گاهی این حکایتهای واقعا خوندنی و تاثیرگذار رو در وبلاگتون می گذارید. نمی تونم بگم که با خوندن جمله ی “کاش من همچون برادری بودم “بی اختیار اشک تو چشمام جمع نشد…واقعیت اینه که اغلب ما مزیت رو در داشتن و زیاد داشتن می دونیم نه در بودن…اگر میتونستیم داشته هامون رو از خودمون دور کنیم یا اونهارو ببخشیم، اونوقت معنای بودن رو درک می کردیم…من البته خودم رو عرض می کنم و بیشتر با توجه به جایگاهی که در اون قرار دارم. گاهی یادمون میره که میتونیم چی باشیم..
.ممنون که این رو یادآوری کردین.
[Reply]
۱۷م خرداد ۱۳۸۹ در ساعت ۱۲:۴۹ ب.ظ
سلام آقای دکتر مثل همیشه خیلی زیبا و تاثیر گذار نوشتید.
[Reply]
۱۷م خرداد ۱۳۸۹ در ساعت ۹:۴۵ ب.ظ
سلام.
راستش من دانشجوی ترم چهار کاردرمانی دانشگاه ایران هستم .
این چند روزه خیلی دلم گرفته بود. دستو دلم به درس خوندن نمیرفت.
ولی با خوندن این مطلب یادم افتاد که ما هدفه مقدسی داریم وقتی پا به این رشته گذاشتیم با خدامون قرار گذاشتیم که کمک حال معلولین کشورمون باشیم.و از اون وقت به بعد بود که ما دیگه فقط مال خودمون نیستیم بلکه به جامعه ی بزرگی تعلق داریم که چشم به راه ما هستن.
ممنونم که این مسئولیتمو بهم یادآوری کردید.
اولین باره ه تو سایتتون مییام ولی مطمئنم که مشتری همیشگیتون شدم.
[Reply]
۴م تیر ۱۳۸۹ در ساعت ۱۱:۲۱ ب.ظ
سلام آقای دکتر
خوشحالم که دوباره یادداشت های روزانه ی شما را می خوانم
مطلب فوق العاده تاثیر گذاری بود
موفق باشید
[Reply]
۱۷م مرداد ۱۳۸۹ در ساعت ۱۰:۴۸ ب.ظ
قصه ی زیبایی بود. ای کاش زمانی می شد که هر کس هم جای او بود همین فکر را می کرد. آن وقت دیگر از خواندن این قصه اشک در چشمانمان جاری نمی شد ولرزه بر اندام کسی نمی افتاد. افسوس که این گونه نیست.
[Reply]